نمیدونم چرا ...

واقعا چرا ...

دوستان سلام . 

بعد مدت ها دارم تو وبم خودم مینویسم دیگه خسته شده بودم از کپی کردن مطلب و ...

ممنونم از همه ی دوستانی که تا الان منو همراهی کردن و به خصوص از کسی که خیلی خیلی کمک کرد تا وبم و

 سر پا نگهش دارم .

شاید دیگه آپ نکنم شاید دیگه نیام ...

واقعا نمیدونم ...

کاش واقعا بهار میومد .  ولی وقتی اون نیست هر چقدم بهار بشه دل من بهاری نمیشه که نمیشه ...

نبود آدما شاید به ظاهر آسون بیاد ولی خیلی سخته . این و تو این 5 سال در نبودش حس کردم .

خودمم نمیدونم دارم چی میگم فقط میدونم دلتنگشم .

هیچ کسم جاشو برام پر نمیکنه . ببین چقد بغض دارم ببین چشامو منم دخترت . کاش بودی کاش . 

کاش وقتی بودی بیشتر قدرتو میدونستم ولی آخه یه دختر 13 ساله چی میفهمه ...

خیلی زود بود خیلی ...

یادته آرزوت بود که پزشک شم . حالا دیگه نمیخوام چون امیدی ندارم واسه کی واسه چی ...

تا وقتی بودی با دل و جون درس میخوندم ولی حالا ...

اره این دنیا رسمش همینه یه روز هممون میریم . ولی کاش یکمم به دل بیچاره ی من نگاه میکرد و ...

نمیدونی چقد دلم تنگه برات . 

دوست دارم .

دخترت محدثه ...



عزیزان ببخشید شما رو هم ناراحت کردم . 

یه دفه دلم گرفت خواستم اینجا تو وبلاگم بنویسم.

یاعلی.